تبليغاتX
مصطفی محدثی خراسانی
شعر

 

اگرچه هزاران غزل ساختیم

غزل را ولی خوب نشناختیم

سرودیم از آنچه بود و نبود

به هر گوشه ای چنگ انداختیم

غزل های سبز و غزل های سرخ

که پر چانه بودیم و پرداختیم

شبی مدح گفتیم ،خورشید را

ولی روز چون شد بر او تاختیم

فقط بیت بر بیت قالب زدیم

و آجر بر آجر ،فقط ساختیم

چه روزی که در وزن ها کم شدیم

چه عمری که در قافیه باختیم

+ نوشته شده در  جمعه 15 آبان1388ساعت 5:37 بعد از ظهر  توسط مصطفی محدثی خراسانی  | 

دو ماه قبل از درگذشت دکتر قیصر امین پور ، شب شعر ی با عنوان طبیعت  در محل خانه شاعران برگزار شد، من هم دعوت بودم  و تازه یک رباعی برای قیصر گفته بودم ،آن شب تصمیم گرفتم تعدادی رباعی بخوانم تا بتوانم لابه لای آنها رباعی مذکور را هم بخوانم، با اینکه از قیصر پشت تریبون به خاطر قرائت رباعی عذر خواهی کردم، ولی وقتی آمدم پایین ، گفت : رباعی جانداری بود اما نمی خواندی بهتر بود. رباعی این بود:

در سنگ ، سر گشودن پر باشد

در رگ رگ هوش، می ، شناور باشد

رومی ز پس قرون به پا خاسته است

آنجا که به تخت شعر، قیصر باشد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آبان1388ساعت 10:41 بعد از ظهر  توسط مصطفی محدثی خراسانی  | 

 

ترانه غریب الغربا را که حدود یک ماه پیش در پست های قبل قرار دادم بمناسبت میلاد امام رضا علیه السلام به آهنگسازی آقای امیر هوشنگ شاهرخی و صدای آقای محسن داداشی در مرکز موسیقی صداو سیما تولید  و در قالب نماهنگ از شبکه های مختلف پخش شد ، دعوت می کنم روی لینک زیر کلیک کنید و بشنوید.

                                     کلیپ صوتی ترانه غریب الغربا  )

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آبان1388ساعت 1:1 قبل از ظهر  توسط مصطفی محدثی خراسانی  | 

 

همیشه حق با دیوانه هاست

سروده اصغر عظیمی مهر

 انتشارات ،فصل پنجم 1388

 

  شیرهای گرسنه ای در من؛ خسته از انتظار آهوها

  منتظر تا که باد بردارد پرده از استتار آهوها

 باد در گیسوان گندمزار مثل دستی غریبه می لولد

در تن دشت تشنه می پیچد برزخی از غبار آهوها

 شیرهای درون من ناگاه می جهند از رگان گردن من

در تکاپوی شیر باید دید هیجان از شکار آهوها

 یک طرف جز گریز نیست گزیر ؛ سمت دیگر غریوغرش شیر

دشت را در غبار می پیچد خطِ خاکِ فرار آهوها

  سرزمینی وسیعم و قلبم جنگل شیرهای خیره سر است

تو به این جنگل سیاه شبی آمدی از دیار آهوها

 می خرامی به دشت چشمانم ؛ من همان شیر منتظر بودم

و تو آن بره ای که جا ماندی پاکِشان از قطار آهوها

 پنجه های شکسته ای دارم یال هایی سفید بر گردن

شیر پیری گرسنه می گذرد ؛ سربزیر از کنار آهوها

 سالیانی دراز مردم دشت بر درختی تکیده می بینند

 تلی از استخوان؛ دو تیله ی زرد مانده در انتظار آهوها ...

 

  از آنجا که کتاب در بردارنده مجموعه ای از رباعی ها و غزل های شاعر است ،با این غزل از اصغر عظیمی مهر آغاز کردم تا در همین ابتدای سخن گفته باشم که او شاعری است که در پرونده آثارش غزل های جاندار و منسجمی از این دست هم دارد اگر چه این غزل در کتابی که به بررسی آن نشسته ایم ، نیامده است ونیز این دو رباعی را می آورم تا گواهی باشند بر توان نسبی او در سرودن رباعی:

 

ویران شده ام بلکه تو آباد شوی

یک عمر گریستم که تو شاد شوی

ای کودک معصوم درونم ای شعر

من می میرم تا که تو آزاد شوی

 

این جاده نه راه اعتماداست نرو

در دشت گمان گردباد است نرو

رستم، راهت، برادر چاه شده است

این قریه قلمرو شغاد است نرو

 

 اما در مجموعه شعر« همیشه حق با دیوانه هاست» از این دست شعرها با این ذهن و زبان منسجم زیاد به چشم نمی خورد و اکثر رباعی ها که تعدادشان به بیش از صد قطعه می رسد و نیمی از کتاب را به خود اختصاص داده اند و نیز غزل ها، دچار مشکلات عدیده ای هستند که این مشکلات موجب شده  خواننده پس از خواندن این مجموعه، البته اگر مقاومت کند و در میانه راه مطالعه کتاب را رها نکند، احساس کند که واقعا تصویر روشنی ازنگاه شاعر وپیام او بدست نیاورده است و ره آورد سفرش از مطالعه این کتاب چیزی جز  بلا تکلیفی و نوسان بین فرازو فرودهای ذهنی و زبانی شاعرنبوده است.

 

من خویش علیه خود برانگیخته ام

قانون قبیله را به هم ریخته ام

این بار به جای چوبه دار انگار

خود را زچهار پایه آویخته ام

 

قانون قبیله لابد این بوده که خویش علیه خود برانگیخته نشود ، و باید پرسید که آویخته شدن از چوبه دار با چهارپایه چه فرقی می کند و بلاخره این چه مضمونی است که شاعر را به سرودن این رباعی واداشته است.

 

 شاید نسل بشر به سنگی برسد

اجداد وزغ ها به نهنگی برسد

این فرض عجیب نیست شاید نسل

کرم ابریشم به پلنگی برسد

 

اگر این مضامین و روابط عجیب و غریب بین مخلوقات قرار باشد دستمایه سرودن شعر باشد ، شبانه روز می توان از این دست رباعی قالب زد و روانه چاپخانه ها کردواین مورد هم که نمونه آن در این مجموعه به وفور پیدا می شود برای آنکه شاهدان ما به سه مورد رسیده باشند، از چشم افتادن را به کنایه و از بام افتادن را به حقیقت شنیده و دیده بودیم ، حالا از آب افتادن را هم به برکت این رباعی می بینیم:

 

این چشمه به چنگ منجلاب افتاده است

آنگونه که جالیز به آب افتاده است

معلوم نشد از آسیاب آب افتاد

یا اینکه از آب آسیاب افتاده است

 

تاریخ و فراز های شکوهمند و شخصیت های برجسته  آن از پشتوانه هایی ارجمند در عالم هنر و ادبیات هستند که تلمیح به آنها ضمن ریشه مند کردن و غنا بخشی به  آثار در انتقال اندیشه و احساس به مخاطب نقشی چشمگیر دارد:

 

این جاده نه راه اعتماد است نرو

در دشت گمان گرد باد است نرو

رستم ! راهت ، برادر چاه شده است

این قریه قلمرو شغاد است نرو

 

عظیمی مهر در این رباعی از این مفهوم مشترک بین تمامی فارسی زبانان که مخاطب شعر او هستند به خوبی بهره برده و تلمیحی موفق به حکایت نابرادری و ناجوانمردی برادر رستم دارد اما در همین مجموعه به موارد متعددی بر خورد می کنیم که شاعرشان مفهمم مورد تلمیح خود را ندانسته و یا نتوانسته است حق آن را ادا کند، بگذارید نمونه هایی از تلمیحات بکار رفته دریکی از مثنوی های این مجموعه   را بررسی کنیم.

در مثنوی قطعنامه که موضوع آن فلسطین است تلمیحات فراوانی به موسی و سامری و بنیامین و یوسف و کنعان و اورشلیم و گوساله ونیل و.... شده است که در اغلب آنها حق این تلمیحات و شان و مرتبه و آنها رعایت نشده است

 

ردای موسی کم کم کت پلنگی شد

عصا نه مار که این مرتبه تفنگی شد

کرامت ید بیضا که ارث موسی نیست

کلید مسجد الاقصی که ارث موسی نیست

و در سراسر این سرزمین مسلمان نیست

به روی طاقچه تورات هست، قرآن نیست

نه حرف اورشلیم و نه بحث کنعان است

تمام مشکل از هیکل سلیمان است

و آنکه بنیامین است شکل یوسف نیست

سزاش- روم به دیوار- جز اخ و تف نیست

هنوز ناشده مومن به فکر کافری اند

یهودی اند اگر پیروان سامری اند

 

قرآن و تورات که هردو کتبی الهی هستند چرا باید مقابل هم قرار گیرند و چرا باید به دلیل اشتباه شاعر صهیونیست هاو جنایاتشان با حضرت موسی نسبت پیدا کند ولباس سربازان صهیونیست همان ردای موسی و تفنگشان عصای آن حضرت پنداشته شود و بسیاری دیگر از این دست که در بخش رباعی ها هم به وفور یافت می شود

 خیال پردازی و تصویر آفرینی های شاعر نیز در بسیاری موارد  نامتوازن است:

 آویخته ام چو رخت در تاریکی

دور از تو نشسته بخت در تاریکی

چشمان تو سبز و رنگ گیسوت سیاه

روییده دو تا درخت در تاریکی

 

حالا بیایید و از دوچشم سبز معشوق و گیسوی سیاهش در تاریکی دو در خت بسازید تا به راز تصویر سازی در رباعی فوق پی ببرید.

 مجال این ستون بیش از این نیست و تنها می توان به عناوین چند مشکل دیگر در این مجموعه از جمله:

قافیه سازی،اوردن مضامین و الفاظ دون شعر،اشکالات دستوری،بی محتوایی ،پراکنده گویی و اطناب های ممل،توضیح واضحات،وجود مصراع ها و ابیات نا همجنس و غریب به لحاظ ذهن و زبان در مقایسه با کلیت آن شعر اشاره کرد.

در پایان باز هم اذعان می کنم که اصغر عظیمی مهر به مراتب در شعر جلوتر از آن است که کلیت این مجموعه نشان می دهد و تقصیر این کاستی مجموعه را باید اولا با زود منتشر شدن کتاب او مرتبط دانست و در مرحله بعد انتخاب با بی دقتی و کم سلیقگی و احتمالا عدم مشورت با دوستان صاحبنظر ، چون شاعر به تمامی شعر هایش علاقه مند است و برای انتخاب نیازمند این مشورت است.

 بگذارید با غزلی از این کتاب که به روشنی توانمندی های اصغر عظیمی مهر رابه تماشا می گذارد این بررسی اجمالی رابه پایان بریم:

  

خورشید در مسیر افق یخ زد ؛ آن شب رسیده بود به آخر ماه

 شنبادهای وحشی شهریور  پهلو گرفته بود در آذر ماه

 بانو چه نسبتی ست تو را با نور ؟ بانوی من تو  نورتری یا نور ؟

 آنگونه روشنی که تو را انگار خورشید خواهر است و  برادر ماه

 راه کمال فطرت مخلوق است ؛ اصلاً عجیب نیست که می بینم

 بر زانویت گذاشته سر خورشید ؛ بر شانه ات نهاده اگر سر ماه

 در خلسه گاه خلوت خاموشم با پنجه روی آب سفر کردم

 سر می نهی به بالش بازویم ؛ بر سینه ام شده ست شناور ماه

 گویی زنان ترکمنی هر شب از سکر چشمهای تو می ریزند

 در ساغر امیر بخارا خون ؛ یا در شراب شیخ شبستر ماه

 چشمت مشبه به خورشید است ؛ دنیا اگر که یخ نزد از سرما

 می دانم از تصدق چشم توست این سان اگر شده ست منور ماه

  زالو مکیده است تو را در خون ، آهو رمیده است تو  را در کوه

 شاید عقاب دیده تو را در دشت ؛ شاید پلنگ دیده تو را در ماه

  قلبم جهان منجمدی در من ، چشمت دریچه ای است به فردایم

 بر دامنم بخواب به آرامی ؛ آن سان که در کجا وه ی بستر ماه

 

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 0:24 قبل از ظهر  توسط مصطفی محدثی خراسانی  | 

 

خالی از هرچی کدورت

 دلت از  آینه سرشار

تاشدی   لایق رفتن

تاشدی راهی     دیدار

 

خوندنت به کعبه دل

پس از اون همه توسل

پا میذاری توی جاده

کوله بار تو توکل      

 

جاده ای که روبروته

تورو می خونه به دیدن

دیدن قصه آدم

بعد یه عمری شنیدن

 

لب تو زمزم لبیک

دل تو صفای باور

میگذری از شب شوق و

 می رسی به صبح مشعر

 

توئی و یه پاره نور

ازهمه بود و نبودت

توئی و طواف کعبه

با تمومی وجودت

 

می رسی به آینه دل

آینه زلال فطرت

به شکوه محشر عشق

به تجلی قیامت

 

می رسی به عید قربون

به تولدی دوباره

از سفر که بر می گردی

عاشقی ادامه داره

                                                

+ نوشته شده در  شنبه 25 مهر1388ساعت 11:6 بعد از ظهر  توسط مصطفی محدثی خراسانی  |