احساس بهار،در کویر تو خوش است
هرچندپر از خطر،مسیر تو خوش است
از مدعیان هرچه دریا،دلگیر
ماییم و دلی که با غدیر تو خوش است
از خودت وقتی گذشتی
دیگه اصلا گله ای نیست
می رسی به حضرت عشق
بینتون، فاصله ای نیست
از خودت وقتی گذشتی
هرچی مشکل می شه آسون
می رسی به ساحت دل
می رسی به عید قربون
به طواف حرم دوست
وقتی می گردی به شادی
هفتا وادی سلوکو
می سپری وادی به وادی
حالا ، آماده رفتن
وقت دل زدن به دریا
وقت رفتن و رسیدن
به غدیر عاشقی ها
می رسی به صبح شب ها
به گلی که تو کویره
برکات عید قربون
توی آینه غدیره
عرض ارادتی به جان شیفته یوسفعلی میرشکاک

گردون ز پا نشست و نشان مرا نیافت
در کنار تمام مباحث عمومی که پیرامون شاعران، از مرتبه شاعری شان گرفته تا نقش و تاثیر گذاری آنها بر شعر و جریانات ادبی مطرح است، برای برخی شاعران در این مباحث سر فصل های ویژه ای گشوده می شود که خاص آن شاعر است.
مثلا فلان شاعر خود ستا است و فلانی خودش را وقف تربیت جوانترها کرده و آن یکی دنبال شهرت است و دیگری دلخوش به مرید پروری و....
در رابطه با جناب یوسفعلی میرشکاک علاوه بر آن مباحث عمومی، بحث خاصی که مطرح است و به قول معروف داستانی است که بر هر سر با زاری هست، حکایت جنونمندی اوست که از همان ابتدای به جلوه رسیدن حضرتش تا به امروز همواره مطرح بوده وهست . این بحث در ادواری آنقدر داغ شده که بسیاری داستانها در مضمون جنون ساخته و پرداخته اند و با انتساب به ایشان بر سر زبانها انداخته اند، چون فکر می کرده اند تنها با انتساب این افسانه ها به میرشکاک می شود مخاطب را به واقعی بودن آنها مجاب کرد.
مثلا اینکه او را دیده اند که با گیسوان و محا سن بلند، دشداشه ای سپید پوشیده ، وشمشیر به کمر بسته و عصر جمعه از خانه اش در گیشا بیرون زده و کنار اتوبان رسالت چشم بر جاده دوخته و انتظار موعود را می کشد وبیت هایی از آن غزل درخشانش را هم با صدای بلند می خواند که:
تمام خاك را گشتم به دنبال صداي تو
ببين باقي است روي لحظه هايم جاي پاي تو
اگر كافر اگر مومن به دنبال تو مي گردم
چرا دست از سر من بر نمي دارد هواي تو
نشان خانه ات را از تمام شهر پرسيدم
مگر آن سو تر است از اين تمدن روستاي تو
قطعا این حکایت با این کم و کیف ساخته و پرداخته دوستان است اما به قول معروف تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها .
به باور من که از شیفتگان جان شفاف این بزرگمرد هستم آن چیزکی که این چیز ها از آن ساخته می شود، یعنی،پریشانی های میرشکاک که البته بسیاری از ما تنها به ظاهر آن پی می بریم ، در ساختار وجودی او حکم همان بیت معروف خواجه را دارد که از آن کسب جمعیت کرده است.
از خلاف آمد عادت بطلب کام که من
کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم
شاعران عطایی دارند و لقایی ، که برخی عطایشان را باید به لقایشان بخشید ، گروهی دیگر از حضرات شاعر، عطایشان آنقدرارزش دارد که بشود با لقایشان کنار آمد . اما گروه سومی هم هستند که البته قلیلند و نادر، که نه تنها عطای قابلی دارند که لقایشان نیز خود عطای دیگری است، و یوسف ما از این گروه کم تعداداست.
من بار ها در جلسات و مجامع دوستانه و رسمی شاهد بوده ام ،آنگاه که یوسف به اصطلاح از کوره در می رود و به تعبیر درست تر در حالت جذبه قرار می گیرد، گویی دریچه هایی از کشف و شهود بر او گشوده می شودو چنان عمیق و موشکافانه رشته کلام را به دست می گیرد که تمام جمع را میخکوب در یافت اندیشه های ژرف و نگاه عمیقش می کند، نمونه آن را همین روز گذشته در محل کانون ادبی زمستان شاهد بودم که من ، حضرت ایشان و جناب بهروز یاسمی برای نقد کتاب «همیشه حق با دیوانه هاست» در جلسه نقد کتاب ماهانه آن کانون شرکت کرده بودیم،و نمونه دیگر آن همین یک ماه پیش در محل سرای قلم که مراسم رونمایی کتاب «غزلیات بیدل» جناب دکتر علیرضا قزوه برگزار می شد و از یوسفعلی میر شکاک خواستند بیاید و چند کلامی سخن بگوید و می دانستم که دعوت کاملا فی البداهه است و ازقبل به ایشان اطلاع نداده بودند، دوست دارم حسن ختام این چند سطر که عرض ارادتی بود به پیشگاه این زلال مرد جان آگاه ، بخشی از سخنان گرانقدری باشد که در آن محفل از ایشان شنیدیم ، در رابطه با شعر و سیر آن در ایران و نسبت آن با بیدل و انقلاب اسلامی و..
«همانطور که فلسفه بالذات یونانی است، شعر نیز بالذات ایرانی است و تقدیر تاریخی، سرنوشت ما ایرانیان را با شعر رقم زده است، کمترین کاری که فردوسی کرد این بود که با توجه به مجاورت ما با شبه جزیره عربستان نگذاشت به سرنوشت دیگر اقوام گرفتار شویم. اغلب کشورهای مسلمان مثل مصر با گسترش اسلام زبان خود را از دست دادند اما ما با فردوسی همراه شدیم و آیینی شهریاری و پهلوانی در اسلام زنده شد و بسط پیدا کرد.و بعد از فردوسی به ساحت عرفان و مثنوی مولانا منتقل شد، مثنوی مولانا شاهنامهای است در ساحت عرفان گفتاری. بنابراین ما ایرانیان پس از فردوسی با مولانا همراه میشویم با اعراضی تقریبی از جهان واقعی تا بدان جایی که فرشته تقدیر تاریخی چون پی می برد از تحصیل عرفانی کاری نمیآید، تصمیم میگیرد، ما را به عالم عشق ببرد، به این ترتیب آنچه از روزگار فردوسی تا روزگار مولانا در جان ما ایرانیان رسوب کرده بود، در غزل عاشقانه نمود پیدا کرد،بعد از حافظ تقدیر ما ایرانیان اجمالی بوده است و تقریبا میشود گفت تفکرمان از رویکرد به عالم سیاست مستعفی بوده، همین عامل موجب شد برخی از متفکران امروز از این دوره به عنوان امتناع تفکر یاد کنند که البته این اینطور نیست.دو قرن پس از حافظ ایرانیان سعی میکنند، در پرتو توجه به شعر حافظ تکاپوی دیگری برای از بین بردن رخوت داشته باشند، اما این تکاپو صوری است نه معنوی، به همین دلیل کم کم از این حرکت ناامید میشوند.
شروع غرب هراسی ایرانیان از دوران شاه عباس شروع شد، در این دوران با فرنگ آشنا شدیم و پیشرفت آنها هراسی در دل ما انداخت که بعد از صفویه این هراس شیوع بیشتری پیدا کرد، بنابراین شاعران تصمیم گرفتند در جستجوی شهریاران و پهلوانان گذشته به سکب خراسانی رجوع کنند. بنابراین شروع کردند به مدحگویی کسانی که قابلیت مدح نداشتند و غافل از اینکه شهریاران و پهلوانان گذشته دیگر یافت نمیشوند.
تکاپوی شاعران برای شکوفایی دوباره شعر بینتیجه بود، کسی میتوانست میراثدار حقیقی فردوسی، مولانا، سعدی و حافظ باشد و همه این میراثها را به هم پیوند بزند که خارج از این دایره پرورش پیدا کرده باشد. و اینجا درست هند بود که کشور مادر بود، بنابراین بیدل دهلوی در دامن مادر (کشور هند) نشو و نما یافت، در حالی که ما در گیر و دار انقلاب مشروطه بی خبر از این اتفاق بزرگ بودیم.
پیروزی انقلاب اسلامی عامل اصلی شناخته شدن بیدل دهلوی در ایران است طلیعههای گرایش به بیدل همزمان با انقلاب اسلامی آشکار شد، اگرچه ممکن است برخی از ابیات بیدل پیچیده باشد اما او همچون حافظ، مولانا، فردوسی مرجع و ملجا ماست و به ما یاد می دهد به جای گذشته رو به جلو حرکت کنیم.
با انقلاب اسلامی ما وارد مدرنیته شدیم چرا که رهبر آن فقیه سیاستمدار، عارف، شاعر و فیلسوف بود که نمیترسید و داعیه بازگشت به گذشته را نداشت، نه می گفت ولی فقیه و نه حکومت اسلامی بلکه می گفت جمهوری اسلامی نه یک کلمه زیاد و نه کم. که اگر ما امروز نیز این جمله را هم درست درک نکنیم کلاهی سر ما خواهد رفت.
در نهضت شعری نیما مقدماتی فراهم آمد تا با شعر بیدل انس بگیریم، بیدل خودش اعتراف میکند که آنچه او آورده از آن او نیست داعیه و موهبت محمد مصطفی (ص) و امام علی (ع) است، چرا که تمام اولیا قایل به این بودند که واسطه فیض روحالقدس هستند و از آنجا الهام میگیرند و به مردم تحویل میدهند.
بیدل کسی است که نشان میدهد اصل باطن است و اگر باطن درست باشد، شاعر میتواند در لفظ و معنا انقلاب کند»
شاید این آخرین یادداشتی باشد که استاد شاهرخی برای درج در نشریه ای نوشته باشند،کمتر از یک ماه پیش برای درج در پرونده ویژه مجله شعر که موضوع آن انجمن های ادبی بود چند سوال خدمت ایشان پیرامون نقش انجمن های ادبی در تعمیق و گسترش شعر داده بودم و استاد این چند سطر را با توضیحات ابتدای آن ارسال کردند و تلفنی هم تماس گرفتند و با همان کرامت خاص خودشان از اینکه مختصر پاسخ داده اند عذر خواهی کردند، این پاسخ در مجله شعر چاپ خواهد شد ، اما تا آن زمان خالی از لطف ندیدم در فضای سنگین فقدان استاد در این روزها ،یکی از آخرین یادداشت ها و شاید آخرین یادداشت آن بزرگمرد، تسلای خاطر دوستان باشد
سر دبیر محترم مجله شعر .... محدثی خراسانی دامه توفیقاته
با سلام و ادای احترام، مرقومه ارسالی واصل شد اینجانب به علت بیماری توان نگارش ندارم چون دستم لرزان است. باری در مورد 3 سؤال، پاسخ آن مستلزم وقت و فرصت است اما در این مقام به اختصار مطلبی چند عرضه میدارم.
دربارة نقش انجمن ها، بدون تردید انجمنهای ادبی اگر در هر مقوله ای استادان و متخصصان، عهده دار تعلیم و راهنمایی مبتدیان و دوستداران ادب و هنر باشند، این امر سبب ترقی و تعالی و ادب و فرهنگ خواهد بود و اگر صرفاً گرد آمدن جمعی باشد وقت گذرانی است و نتیجه ای عاید نخواهد شد.
امّا با پیشرفت جریان اطلاعات و ارتباطات طبعاً آن کس که عهده دار تعلیم و تربیت است باید گذشته از امور ادبی حتی نسبت به پیشرفت علوم روز آگاهی داشته باشد و تنها به ضوابط و معیارهای گذشته بسنده نکند و با بهره گیری از دانشهای روز و ارتباط با آن ولو مختصر سبب گسترش و وسعت اندیشه نوآموزان شود. اما در مورد نقل خاطرات انجمنها و شرکت در آن متأسفانه چون من مقیم شهرستان بودهام و در آنجا انجمن ادبی تشکیل نمیشد توفیق حضور در انجمنها به اینجانب دست نداد، و چون به تهران آمدم در یکی از آنها حضور یافتم متأسفانه ملاحظه کردم که:
ذات نایافته از هستی بخش
کی تواند که شود هستی بخش
البته همه چنین نیستند و اخلاق و ادب حکم میکند که تصریح به نام نکنم و استادان معاصر جملگی بدان آگاهند.
یادآوری این نکته ضروری است که استادان پیشین نسبت به روش و شیوه آن دوران تخصص و اشراف داشتند و امروز نیازی نیست که تنها به روش گذشتگان عمل کرد، نکته دیگر اینکه نباید تعصب داشت که تنها باید به یک روش و شیوه سخن گفت بلکه هرکس آزاد است احساس خود را در هر قالب که مقتضای سلیقه اوست بیان کند اما نباید سخن بصورت لغز و چیستان درآید که هیچ مطلبی به شنونده القا نکند.
با پوزش از نارسایی کلام و با تقدیم احترام
محمود شاهرخی
این ترانه را تازگی ها کار کردم و با آهنگسازی آقای جابر اطاعتی و خوانندگی آقای مهدی زکی زاده در مرکز موسیقی صدا و سیما تولید شده که در ایام عید سعید قربان پخش خواهد شد
دلم بود و به غیر تو نخواستن
چشم بود و به غیر تو ندیدن
طواف کعبه بودو دل سپردن
طواف کعبه بود و دل بریدن
حالا دنیا یه اسماعیل عاشق
که قلبش می زنه تو سینه پرپر
که بی تاب پریدن از قفس هاس
پیش بی تابی چشمای هاجر
طنین زمزم خورشیدی تو
می پیچه تو شب هستی دوباره
دلا ،مهتابی شور و شکفتن
چشا ،بارونی صبح و ستاره
دلم بود و به غیر تو نخواستن
چشم بود و به غیر تو ندیدن
طواف کعبه بودو دل سپردن
طواف کعبه بود و دل بریدن
منو تو آتیش عشقت بسوزون
بسوزونو ،منو بی طاقتم کن
بذا قربونی شم تو عید قربان
به میلاد دوباره دعوتم کن