خشم مقدس بزرگ معلم شعر شکوهمند فارسی، جناب دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی در این قصیده مرا به یاد خشم شاعر شهیر شعر مقاومت فلسطین، محمود درویش انداخت که در مقاله ای با عنوان « ما را از شر این شعر ها نجات دهید» به معضلات برخی مدرن بازی ها در شعر معاصر عرب پرداخته بود ، از قضا این مقاله نیز به قلم شیوای جناب شفیعی کدکنی ترجمه شده بود .
دکتر شفیعی در این قصیده ، به نقطه عطفی که سر آغاز این انحراف هاست با ترکیب «جیغ بنفش »اشاره می کنند ، یعنی در واقع هنگامی که جریان نو آوری در شعر معاصر از مسیر طبیعی خویش خارج می شود و نو آوری ها نه بر اساس سیر و سنت تاریخی ، شعر و زبان فارسی صورت می گیرد، که دستخوش حادثه جویی ها و شهرت طلبی های عده ای بی بنیه می شود.
با این حال نباید از نظر دور داشت که جریان اصیل شعر فارسی کماکان پوینده و پرخون به حرکت رو به کمال خویش در گستره شعر معاصر ادامه می دهد ، و شعر و تحقیقات و پژو هش های ادبی خود دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی گواه صادق این مدعاست. قصیده «شعر پارسی » سروده این جان شفاف را با این مقدمه تقدیم حضور شما ارجمندان می کنم.
ای شعر پارسی ! که بدین روزت اوفکند
کاندر تو کس نظر نکند جز به ریش خند
ای خفته خوار بر ورق روزنامه ها!
زار و زبون،ذلیل و زمینگیر و مستمند
نه شورو حال و عاطفه ، نه جادوی کلام
نی رمزی از زمانه و نی پاره ای ز پند
نه رقص واژه ها ،نه سماع خوش حروف
نه پیچ و تاب معنی، بر لفظ چون سمند
یا رب کجا شد آن فر و فرمانروایی ات
از ناف نیل تا لبه رود هیرمند
یا رب چه بود آن که دل شرق می تپید
با هر سرود دلکشت، از دجله تا زرند
فردوسی ات به صخره ستوار واژه ها
معمار باستانی آن کاخ سربلند
ملاح چین،سروده سعدی، ترانه داشت
آواز برکشیده بران نیلگون پرند
روزی که پایکوبان رومی فکنده بود
صید ستارگان را در کهکشان کمند
از شوق هر سروده حافظ به ملک فارس
نبض زمانه می زد ،از روم تا خجند
فرسنگ های فاصله، از مصر تا به چین
کوته شدی به معجز یک مصرع بلند
اکنون میان شاعر و فرزند و همسرش
پیوند بر قرار نیاری به چون و چند
زیبد کزین ترقی معکوس در زمان
از بهر چشم زخم ،بر آتش نهی سپند
کاین گونه ناتوان شدی اندر لباس نثر
بی قرب تر ز پشگل گاوان و گوسپند
جیغ بنفش آمد و گوش زمانه را
آکند از مزخرف و آزرد زین گزند
جای بهار و ایرج وپروین جاودان
جای فروغ و سهراب و امید ارجمند
بگرفت یافه های گروهی گزافه گوی
کلپتره های جمعی درجهل خود به بند
آبشخور تو بود ، هماره ضمیر خلق
از روزگار «گاهان»وز روزگار «زند»
واکنون سخنورانت یک سطر خویش را
در یاد خود ندارند از زهر تا به قند
در حیرتم ز خاتمه شومت ای عزیز
ای شعر پارسی که بدین روزت اوفکند