گقتگو با ساعد باقری

این گفتگو را مهر ماه سال جاری برای درج در مجله شعر با جناب ساعد باقری انجام دادم  که خواندنی است، خصوصا برای نسل جوان که مشتاقند جریان شکل گیری شعر انقلاب را از زبان یکی از چهره های موثر آن بشنوند.

اشاره :يکی از ديرپاترين جلسات شعری بعد از انقلاب در تهران، جلسات شعر حوزه هنری سازمان تبليغات است. سابقه برگزاری اين جلسات، به زمانی باز مي‌گردد که حوزه هنری، حوزه انديشه و هنر اسلامی نام داشت و جمع قابل توجهی از هنرمندان آن روزگار را در خود جمع‌ کرده بود. اين جلسات، که بعدها در حوزه‌های هنری مراکز بيش‌تر استان‌ها هم به مدد همين تجربه موفق اوليه توسعه يافت، بدون شک هسته اوليه شعر انقلاب اسلامی را تشکیل و بسياری بزرگان امروز و ديروز آن را پرورش داد و شعر انقلاب را تعالی و رونق بخشيدو به تربيت شاعرانی از چندين نسل پرداخت. هر از گاهی نيز، بحث‌های دامنه‌داری در خصوص اين جلسه و بزرگان ‌آن درگرفته که آن را نامورتر کرده است.
ساعد باقري، اگرچه هم‌چون ياران سفرکرده‌اش، قيصر امين‌پور و سيد‌حسن حسيني، اهل مصاحبه نيست، اما وقتي موضوع مورد گفت‌و‌گو را با ايشان در ميان مي‌گذاريم، به شکل غير‌منتظره‌اي، با لطف مي‌پذيرد. همراهی دوستان عزيز، آقايان اسماعيل اميني و بيژن ارژن در انجام اين گفت‌و‌گو، لطف آن‌چه‌ را بعد از اين مي‌خوانيد، بيشتر کرده است.


۱-  از نخستين باري بگوييد که به جلسات شعر حوزه انديشه و هنر اسلامي رفتيد؛ بعد در مورد آنچه قبل از ورود شما، از زمان شکل‌گيري بر اين جلسه گذشته است، خواهيم پرسيد.

ساعد: من از جلسه‌اي شروع مي‌کنم که سه نفر به‌طور جداگانه مرا به آن دعوت کرده بودند و هر کدام در معرفي من به جلسه نقش داشتند: سيد حسن حسيني، قيصر امين‌پور و سهيل محمودي. سيد را‌ اولين بار در استوديوي ستاد مشترک ارتش ديدم، وقتي که سرباز بودم و عضو گروه سرود سربازي، با گروه رفته بوديم براي اجرا و ضبط سرود به استوديوي ستاد مشترک. البته جريان اين آشنايي را سيد خيلي شيرين و خواندني در کتاب «گزيده شعر جنگ» نقل کرده است ومن اشاره مي‌کنم که بعد از اينکه آن روز، سرودها را اجرا کرديم، من ديدم که يک افسر بلند قد خوش چهره وارد شد و من سلام نظامي دادم و او با لحني استوار اما صميمي گفت: راحت باش اخوي! بعد پرسيد شعر سرود‌هايي که خوانديد از کي بود؟
من هم با آن نيمه غرور جواني، گفتم مال خودم بود. البته هنوز نمي‌دانستم که اين افسر سيد حسن حسيني است. سيد حسن حسيني را نديده بودم، اما به واسطه مجله «صف» با او و شعرهايش آشنا شده بودم. واقعا آن روزها مجله «صف» با آنکه يک ارگان نظامي بود، به خاطر همان صفحات ادبي که با مسئوليت حسيني منتشر مي‌شد، در بين شاعران و علاقه‌مندان شعر جايگاه ويژه‌اي داشت، و رباعي‌هاي سيد هم در آن صفحات چاپ مي‌شد و من به واسطه همان رباعي‌ها، حسيني را مي‌شناختم، اما تا آن روز او را چهره به چهره نديده بودم.

۲ـ  زمان اين ديدار چه سالی بود و حسيني آن‌جا چه مي‌کرد؟


ساعد: سال شصت بود؛ دقيقا ارديبهشت شصت و آن ايام، حسيني سردبير برنامه‌هاي راديو ارتش بود. وقتي فهميد شعرها از من بوده، با لحني صميمي شروع کرد به تشويق و تحسين واين چيزها. موقع رفتن، چشم من به اسم «حسن حسيني» که روي سينه‌اش نوشته بود افتاد و تازه فهميدم که او حسن حسيني است و با تعجب پرسيدم: شما آقاي حسيني هستيد؟ و اين موجب شد دوباره يک ربعي بنشينيم و بيشتر صحبت کنيم تا هفته بعد که دوباره براي اجراي سرود رفته بوديم و سيد از من خواست که دفتر شعرهايم را براش بياورم. هفته بعد که آن دفتر را آوردم، سيد مرا به جلسات شعر دعوت کرد، که اواخر همان سال موفق شدم در جلسات شرکت کنم.
اين يک داستان! داستان ديگر در مورد دعوت من به جلسات شعر حوزه انديشه و هنر اسلامي، باز مربوط به همان گروه سربازي است که گروه ما ما براي اجراي سرود دعوت شد به مدرسه‌اي در ميدان گمرک، به نام مدرسه راهنمايي مجاهدين. اين دعوت مقارن بود با روزهايي که دزفول به شدت بمباران مي‌شد و حال و هواي غم‌انگيزي بر کشور حاکم بود و اسم دزفول مترادف شده بود با حماسه و فاجعه توامان؛ تقريبا همان حال و هوايي که در شعرهاي قيصر خصوصا «شعري براي جنگ» ديده مي‌شود. ظاهرا روحيه مردم دزفول موجب شده بود که دزفول مرتب هدف قرار گيرد، نه دلايل صرفا نظامي؛ چون عکس‌العمل مردم دزفول دشمن را به کينه بيشتر کشانده بود که گاهي مي‌گفتند صدام ديوانه شده که موشک نه متري را به کوچه دو متري شليک مي‌کند. ما در آن حال و هوا، سرودي خوانديم که مفهوم قرآني آيه «و نريد ان نمنّ علي‌الذين استضعفوا....» در آن آمده بود. يکي از معلم‌هاي مدرسه خيلي از سرود ما متاثر شده بود. مدير مدرسه در معرفي او به من گفت: اين آقا را مي شناسيد؟ گفتم نه! گفت: ايشان همين تازگي‌ها در شب شعري شعر خواندند که از تلويزيون هم پخش شد. بعد يادم آمد شب شعري که براي اولين‌بار موسيقي معروف «مي‌گذرد کاروان» در آنجا پخش شده بود و شاعري جوان، شعري براي جنگ را خوانده بود و يادم آمد که اين معلم همان شاعر است، يعني قيصر امين‌پور و بعد همين معلم جوان، که قيصر باشد مرا به شرکت در جلسات شعر حوزه دعوت کرد.
از اين‌جا به بعد، کم‌کم و خيلي پراکنده در جلسات شرکت مي‌کردم و چون سرباز بودم بعضي پنجشنبه‌ها فرصت پيدا نمي‌کردم.
آن موقع، اواخر سال شصت بود. جلسات اول در زاويه شمال غربي ساختمان حضيره‌القدس، در يک اتاق برگزار مي‌شد؛ بعد چون در يکي از خانه‌هاي تيمي ضد انقلاب، نقشه اين اتاق را پيدا کرده بودند که قرار بوده از روي پل حافظ با آرپيجي هدف قرار گيرد، مکان بر گزاري جلسات تغيير کرد و در محل تالار انديشه امروز، که آن موقع محل مخروبه‌اي بود برگزار مي‌شد. من اوايل سال شصت و يک توسط همان مدير مدرسه قيصر، که اسمش مير‌لوحي بود به منطقه يازده آموزش و پرورش معرفي و مشغول به کار شدم، و در آنجا بود که با سهيل محمودی که در کانون حرّ فعاليت فرهنگي مي‌کرد همکار شدم و بدين‌ترتيب، سهيل، سومين نفري بود که بعد از حسن حسيني و قيصر از من براي شرکت در جلسات حوزه دعوت کرد.

۳ـ  با اين وصف، شروع حضور جدّی شما در جلسات، به اوايل سال شصت‌ويک بر مي‌گردد. حالا در مورد سابقه تشکيل جلسه کمي صحبت کنيد که کي و چگونه اين جلسه شکل گرفت.


ساعد: در سال پنجا‌ه و نه، گويا شب شعري در تهران با عنوان «غدير» برگزار مي‌شود و بسياري از دوستان در آن شب شعر، همديگر را پيدا مي‌کنند و فکر اوليه برگزاري جلسه آنجا منعقد مي‌شود. اينکه مي‌گويم آنجا همديگر را پيدا مي‌کنند، به اين دليل است که مثلا يک‌نفر از جمع بلند مي‌شود و کوله‌اي هم همراهش بوده و درخواست مي‌کند که برود شعر بخواند و با همان هيات مي‌رود پشت تريبون و مي‌گويد من «گچ‌کار» هستم و از دزفول آمده‌ام و شعر مي‌خواند و حيرت جمع را بر مي‌انگيزد و اين آقا، همين يوسفعلي ميرشکاک بوده است. سهيل و پرويز بيگي، وحيد اميري، قيصر و حسيني، اسرافيلي، سهرابي‌نژاد و... به همين شکل با هم آشنا مي‌شوند و همان شب، بعد از شب شعر تا ساعت‌ها با هم قدم مي‌زنند و... . در جلسات اوليه، سينا واحد، زورق، طه حجازي، مجيد حداد عادل، سپيده کاشاني، استاد حميد سبزواري، استاد شاهرخي، استاد اوستا، که ارتباط ايشان بعدها هم استمرار داشت، صديقه وسمقي، صادقي رشاد و محمد علي محمدي حضور داشته‌اند.
حوزه انديشه و هنر اسلامي ظا‌هرا در آغاز تشکيل با مدرسه عالي شهيد مطهري که زير نظر آيت‌الله امامي کاشاني اداره مي‌شد، پيوند يافت؛ با اين نگاه که مجموعه، مجموعه رهايي نباشد؛ با آن گروه‌هاي مختلفي که آن سال‌ها فعال بودند و مي‌دانم که آقايان تهراني و رخ‌صفت، که از نيروهاي جهادسازندگي بودند، نقش اساسي در شکل‌گيري اين مجموعه داشتند. جلسه با اين پيوند شکل مي‌گيرد و با حساسيت نسبت به تفکر اسلامي. مثلا همان جلسات اول، سهيل که خب هيات خاصي هم داشته، با آن سبيل شاخص، شعري مي‌خواند در موضوع جامعه بي‌طبقه توحيدي و بحثي در مي‌گيرد بين او و آقاي صادقي رشاد که نه! اسلام اين‌طور هم بي‌طبقه نيست و... همين مسئله باعث مي‌شود که از سهيل در شب شعري که در مدرسه فيضيه برگزار مي شود، دعوت نکنند. البته بعدها گويا ميرشکاک اين تصورها نسبت به سهيل را اصلاح مي‌کند.

۴ـ  جلسات ديگري هم، همان سال‌ها در جاهاي ديگر برگزار مي‌شده است. چه ويژگي خاصي، اين جلسه را اين‌گونه متمايز و تاثيرگذار کرد که هنوز که هنوز است، همه از آن با شور و شعف خاصي ياد مي‌کنند.


ساعد: تفاوتي که جلسه شعر حوزه با ساير جاها و گروه‌ها داشته، اين بوده که علي‌رغم اين‌که اقتضاي آن ايام، هيجان‌زدگي بوده و اين موجب غفلت از مسايل فني و تکنيکي مي‌شده، اين جلسه اين‌طور نبوده و در نقد، اين هوشياري بوده که اصل گوهر شعر و زبان و ظرايف و ظرفيت‌هاي آن، مورد غفلت واقع نشود. به همين دليل، الان که من مرور مي‌کنم، مي‌بينم که ما حضور خيلي‌ها را داشتيم که شاعر بودند اما نسبت انقلابي با شعر نداشتند؛ مثلا حسين منزوي حضوري فعال داشت و بيشتر غزل عاشقانه مي‌خواند. اين جلسات، موقعي که من وارد شدم، دوستاني شاخصی بودند: مثل قيصر، حسيني، بيگي، اسرافيلي، سهرابي‌نژاد. ميرشکاک را مي‌گفتند برگشته دزفول و خيلي نمي‌شد روي حضور منظم او حساب کرد. دوست ديگري هم که خيلي از او ياد مي‌شد، «الف سرپلي» بود که منظور احمد عزيزي است، با آن مثنوي‌هاي زبانزد. ويژگي‌اي که جلسه حوزه را از ساير جلسات ممتاز مي‌کرد، اين بود که اين جلسه، صرفا براي شعرخواني تشکيل نمي‌شد و نقد و پژوهش و تحقيق، در آن پا به پاي شعر‌خواني مطرح بود و هر کس وارد اين جلسه مي‌شد به ضرورت نقد پي مي‌برد. در واقع، دو سوم وقت جلسه به نقد مي‌گذشت و حتي چهره‌هاي مطرح جلسه، مثل حسيني و قيصر هم از نقدشدن استقبال مي‌کردند و با دقت و ظرافت، پيرامون شعر آنها هم صحبت مي‌شد. اين به صداقت و صميميت بيشتر جلسه و پذيرش نقد براي سايرين که آثارشان مورد بررسي قرار مي‌گرفت، کمک مي‌کرد.
چند وقت پيش، در شب شعري که با سهيل شرکت کرديم، بحثي بين چند شاعر جوان در گرفته بود. يکي از آن‌ها، اعتراض مي‌کرد که روي بنر تبليغاتي، چرا اسم من بعد از اسم فلاني آمده است؟ به سهيل گفتم آن سالها اصلا من يادم نمي‌آيد که اين چيزها يکبار هم در آن همه شب شعر و مسافرت‌هاي شعري که ما داشتيم مطرح شده باشد. اعتراض من به اين جوان‌ها نيست که اين چيزها را مطرح مي‌کنند، بلکه سوال من اين است که آن سال‌ها ما در چه احوالي بوده‌ايم که اصلا اين چيزها به ذهنمان هم خطور نمي‌کرده و اصلا برايمان موضوعيت نداشته است. اين روزها متاسفانه اين حس وحال‌ها کم است و اعضاي يک انجمن، با اثر دوست هم انجمني خودشان بي‌رو در بايستي برخورد نقادانه ندارند. ممکن است در نقد شعر شاعري که از دسته آنها نيست ملاحظه نکنند، اما در داخل مجموعه‌ها، مثل آن سال‌ها نقد صريح صورت نمي‌گيرد.
شايد يکي از ارزشمندي‌هاي جلسه نقد و بررسي حوزه و مراودات دوستان، اعتماد و احترامي بود که براي نقد هم داشتيم. بارها شده بود که شعر تازه سروده‌اي را که شب تا صبح بي‌تابانه منتظر بوديم تا براي يکي از دوستان بخوانيم و فکر مي‌کرديم شاهکار ادبي است، وقتي براي دوستان مي‌خوانديم و مثلا مي‌گفتند الآن پاره کن و دور بينداز و هيچ جاي ديگر نخوان، با کمال اطمينان قبول مي‌کرديم. از طرف ديگر، بعضي وقت‌ها در نقدها، بحث‌هاي جدّی و دامنه‌داري مطرح مي‌شد که تا هفته‌ها ادامه پيدا مي‌کرد و طرفين بحث، تا هفته بعد براي اثبات ادعاي خودشان مطالعه مي‌کردند و ادلّه محکم‌تري مي‌آوردند.

۵ـ  اگر به ياد داريد،يک نمونه مثال بزنيد.


ساعد: نمونه، بحثي است که درباره يکي از شعرهاي سيد در گرفت. سيد شعري گفته بود با عنوان «پنج سرود» و تقديم کرده بود به شهيد جمشيد بروجرديان که از دوستانش بود و بعدها از بستگانش شد. در شعر، عبارتي بود به اين صورت: «مرده‌پرست نيم که اگر نه اين‌چنين بود خود را مي‌پرستيدم». حسين منزوي گفت حرف «نه» اضافه است و بايد بگويي: «مرده‌پرست نيم که اگر اين‌چنين بود خود را مي‌پرستيدم». بحث جدّی در گرفت و من گفتم شاعر مي‌گويد: مرده‌پرست نيستم، اگر نه چنين بود که مرده‌پرست نيستم، يعني موضوع به «چنين» بر مي‌گردد، «چنين» گزاره ما به ازاي آن جمله بالايي است، که «مرده‌پرست نيَم» باشد. اين بحث تا دو ماه ادامه داشت و بچه‌ها از متون قديم مثل رساله قشيريه، قابوس‌نامه و اسرارالتوحيد مثال مي‌آوردند که اين کلمه «چنين» از چه نوعي است و شيوه درست به‌کار گرفتن آن چگونه است؛ حال آن‌که بحث، با تمام طول و تفصيلش، بحثي دوستانه بود.
باز يادم هست که يک‌بار بحثي درگرفت بين حسين منزوي و حسين آهي، که البته آقای آهي دوست ندارد من نقل کنم، اما من نقل مي‌کنم. در آن سال‌ها، استاد آهي درس عروض مي‌داد، و توي برنامه‌هاي راديو تلويزيوني آن روزها هم، با زبان کهن برنامه اجرا مي‌کرد. يک‌روز که آهي وارد جلسه شد، حسين منزوي به مزاح رو به آهي کرد و گفت: «حسين! اين چه زبانيه که تو برنامه‌ها بکار مي‌گيري؛ نمي‌شه با زبان آدميزاد حرف بزني؟». آهي با همان ادبيات خودش، به نحوي به منزوي اين نکته را يادآور شد که تو بايد چه مشقاتي را متحمل شوي، البته با ايما و اشارات مخصوص بچه تهراني‌هاي قديم، تا اين زبان را دريافت کني و يک‌مرتبه فضا شعله‌ور شد. ما فکر مي‌کرديم که تا سال‌ها اين دو با هم قهر خواهند بود، اما بعد از چند دقيقه، حسين آهي آمد و رو به جمع کرد و در حضور منزوي گفت: من از حسين منزوي، شاعري که او را چون جان مي‌دارمش، عذر‌خواهي مي‌کنم. من اشتباه کردم و خواهش مي‌کنم که اولا ايشان مرا ببخشايند و ثانيا اين موضوع از اين جلسه خارج نشود؛ که البته من به خواهش دوم ايشان، الآن عمل کردم!! ببينيد حتي در موضوع يک برنامه تلويزيوني اين‌گونه تذکرات نقدگونه با شدت تمام گوشزد مي‌شد و دوستي‌ها هم ادامه داشت. البته بعدها من متوجه شدم به دليل حساسيت استاد معلم نسبت به شعر نو، تعدادي که بيشتر با گرايش مخالف، شعر نو کار مي‌کرده‌اند، کم کم حضورشان کمرنگ مي‌شود.


۶ـ از استاد معلم نام برديد؛ از حضور پيش کسوت‌ها در جلسات آن سال‌ها بگوييد.


ساعد: يادم هست، اواخر سال شصت‌وسه که ديگر از اعضاي فعال جلسه بودم، از پيش کسوت‌ها که مي‌آمدند و مي‌رفتند، تنها استاد اوستا بودند که فعال و مستمر شرکت مي‌کردند. اولين جلسه‌اي که من شعر خواندم، يادم هست که استاد آهي آنجا کليله و دمنه درس مي‌دادند. استاد اوستا نقش اساسي داشت و اصلا حضور ايشان و نفس‌شان و نوع نشست و برخاست و مراوداتشان و تشويق و تحسين‌هايشان، انسان‌ساز و آموزنده بود. اوستا در مورد نسل ما، نقش بسيار جدّی و بينش‌دهنده‌اي داشت، خصوصا روي چندنفري که جدّی حضور داشتند و خيمه شعر انقلاب را برپا نگه داشته بودند، تاثيرگذاري استاد اوستا خيلي تعيين کننده بود. استاد اوستا از هر فرصتي براي بينش‌دادن به ما استفاده مي‌کرد. مثلا يادم هست که ايشان قرار بود چند جلسه با ما سنايي را کار کنند، اما در بين تدريس سنايي، از نقاشي «سالوادور دالي»، فيلم «سينما پاراديزو»، رمان‌هاي «آلدوس‌ هاکسلي»، «زکي‌ مورن» در ترکيه و البته از مفاخر خودمان سخن به ميان مي‌آورند؛ مثلا «کمال‌الدين اسماعيل» را اولين‌بار ما از زبان استاد شنيديم، جذب شديم و کنجکاو براي خواندن آثارش. دونکته مهم را استاد اوستا به ما ياد‌آوري کرد، اولا اينکه کسي که گذشته ندارد آينده هم ندارد؛ به اين معني که اگر اين قلمرو را جدّی گرفتيم، بايد خوب بخوانيم. نمي‌شود گفت مثلا من خوش ندارم قصيده بخوانم. حوزه مطالعات بايد يک حوزه جدّی باشد، بايد سير تحول و تطور را ردگيري کرده باشي، که چگونه مجموعه انباشته‌ها در يک سطح، موجب پوست‌اندازي و بوجود آمدن سبک جدّید مي‌شود. اين يک نکته. نکته ديگر اين‌که نبايد محدود به شعر و ادبيات خودمان باشيم و بايد آثار جهانيان را هم به طور جدّی مطالعه کنيم. اصلا استاد اوستا معتقد بود شاعر بايد به حداقل يک زبان ديگر تسلط داشته باشد. اوستا حوزه مطالعات را براي شاعران محدود به شعر تنها هم نمي‌دانست و همين نگاه، موجب شد در حوزه، نشست‌هايي شکل بگيرد با عنوان «شب‌هاي جالب». در اين شب‌هاي جالب، همه هنرمندان حوزه از رشته‌هاي مختلف، مثلا در شعر، چهره‌هايي چون مثل قيصر، حسيني، سهيل، نيکو، اسرافيلي، بيگي و در داستان، مصطفي خرامان، عموزاده خليلي، برادران سليماني، حسن احمدي، ابراهيم حسن بيگي، در هنرهای تجسمي، خسروجردي، چليپا، صادقي، پلنگي، در سينما، مخملباف، مجيدي، هنرمند و... به‌صورت مشترک شب تا صبح جلسه داشتند و از هر رشته، يک نفر پيرامون رشته‌اش و رخدادها و مباني و تکنيک‌هاي آن براي ديگران صحبت مي‌کرد و گاهي اين تجربيات به کار ما در شعر مي آمد و بالعکس.

۷ـ  شايد جرقه نوشتن کتاب «مشت در نماي درشت» که به مناسبات شعر و سينما پرداخته است، در همين شب‌ها در ذهن سيد حسن حسيني زده شده باشد؟


ساعد: ممکن است اين‌طور باشد.

۸ـ  اگر چه در اداره، سياست‌گذاري و تاثيرگذاري در جلسه شعر حوزه هنري، بيش‌تر از سيدحسن و بعد از آن از قيصر ياد مي‌شود، گويا شورايي هم تشکيل شده بوده و دوستان ديگري هم دراين موارد، دخيل و نقش‌آفرين بوده‌اند، از اين شورا بگوييد.


ساعد: از يکي دو سال بعد، يعني از وقتي که تصميم به انتشار جُنگ‌هاي سوره گرفته شد، شورايي در حوزه تشکيل شد. شورايي پنج نفره، متشکّل از سيد، قيصر، محمدي‌نيکو، سهيل و من؛ هر کدام هم به دليل و مناسبتي. مثلا سيد، پست من را در شورا «پاسدار وزن» گذاشته بود، که بايد بررسي دقيق مي‌کردم در مورد وزن شعرها و مسئوليت قيصر، جواب‌دادن به شاعراني بود که شعرشان نياز به اصلاح يا حذف داشت. خوب است در اينجا خاطره‌اي درمورد اين مسئوليتي که قيصر در شورا داشت نقل کنم. مسئوليت سختي که در شورا به قيصر سپرده بودند، اين بود که اگر در شعري ناچار مي‌شدند بيتي را حذف کنند و شاعر اعتراض داشت، بايد قيصر با آن حجب و حياي ذاتي جوابش را بدهد که البته عوارض سختي هم گاه براي قيصر داشت؛ از جمله درمورد يکي از خانم‌هاي شاعر که يک مثنوي گفته بود و يکي از بيت‌هايش به گونه‌اي از آب در آمده بود که در واقع به نوعي زشت و زيبا بود و معناي ناجوري از آن در مي‌آمد. شعر آن معني را داد مي‌زد و البته به خاطر معصوميت کامل آن خانم بود که اين وجه معني را در نيافته بود. خلاصه اين بيت حذف شد و شعر چاپ شد و مدتي بعد جُنگي که آن شعر در آن چاپ شده بود، در يکي از جلسات توزيع شد و گرداننده جلسه هم من بودم. آن خانم با ديدن شعرش در آن جنگ، وقتي متوجه حذف آن بيت شد، قبل از اين‌که من جلسه را شروع کنم، اجازه خواست و شروع کرد به صحبت و با ناراحتي گفت که چرا يک بيت از شعر مرا حذف کرده‌ايد؟
من تلاش کردم براي اينکه قضيه جدّی نشود و مجبور به جواب دادن و دليل آوردن نشويم به نحوي تن بزنم. گفتم حالا آقاي امين‌پور حضورا با خودتان مشروح صحبت خواهند کرد، گفت : نه من همين الآن ودر حضور اين جمع مي خواهم دليل حذف بيت شعرم را اعلام کنيد، چون اين بيتِ حذف شده، بهترين بيت شعرم بوده است. بايد به من بگوييد که بيت من مشکل وزني يا قافيه اي يا بياني داشته که حذف شده. من دوباره خواهش کردم و گفتم چون جلسه با تاخير شروع شده شما لطف کنيد و صبرکنيد، آخرِ همين جلسه آقاي امين‌پور توضيح خواهند داد. ايشان هم بالاخره قبول کرد. حالا آخر جلسه شده و قيصر مي‌خواهد توضيح دهد. خانم چندبار درحضور جمع، آن بيت را خواند و گفت اشکالش را بگوييد! قيصر گفت اشکال ممکن است از شعر شما نباشد و از ذهن مخاطب باشد و خانم گفت: اشکال ذهن مخاطب به من چه مربوط است.
البته خانم شاعر اصلا متوجه برداشتي که ممکن است ذهن مخاطب از اين بيت داشته باشد نمي‌شد و قيصر هم چون نمي‌خواست صريح مشکل را گوشزد کند، نمي‌توانست او را متقاعد کند. بالاخره آن خانم شاعر از روي رفتار و طرز نگاه کردن ما به هم کم کم متوجه نوع مشکلي که بيتش داشت شد و کم کم عقب‌نشيني کرد و بعدها در اين مورد يعني حذف بيتش دعاگوي ما هم شد.


۹ـ  از شرکت دوستان شاعر شهرستاني در جلسه و ارتباطشان با دوستان شورا بگوييد.


ساعد: از همان آغاز مشخص بود که بعضي‌ها وقتي گذارشان به تهران مي‌افتد سري به جلسه مي‌زنند و شرکت مي‌کنند، مثل نصرالله مرداني، آقاي محبت، آقاي رحمدل، آقاي محقق و گاهي دوستان آقاي اوستا. تعادل و سعه‌صدري که در جلسه سيطره داشت و بيشتر هم در پرتو حضور استاد اوستا شکل گرفته بود، تقريبا همه نحله‌ها را در بر گرفته بود و اين جريان شهرستان‌ها را هم تحت تاثير قرار داده بود. جلسات شعر حوزه، آن سال‌ها، گاهي در شهرهاي ديگر هم شب شعرهايي برگزار مي‌کرد که موجب جذب بسياري از شاعران شهرستاني به حوزه مي شد که وقتي به تهران مي‌آمدند، در جلسه شرکت مي کردند.
يکي ازقشنگ‌ترين خاطرات من، ديدن سلمان است در شب شعري که در تنکابن برگزار شد. اواخر شب شعر، جواني با موهاي قهوه‌اي فرفري و چشم‌هاي سبز دفتري آورد و گفت مي‌خواستم نگاهي بکنيد و زود رفت وعقب نشست. صفحه اول دفتر اين شعر نوشته شده بود: «جنگل سبز چشمان تو از کجا مي‌خورد آب» و تعبيرهاي با حال و هواي کاملا متفاوت و خلّاقانه. سهيل کنارم بود، به سلمان گفتم حالا دفتر پيش ما باشد و بعد هم که عازم هتل سپيد تنکابن بوديم از او هم دعوت کردم همراه ما بيايد. شب شعر به دعوت ايرج قنبري، شاعر جوان تنکابني برگزار شده بود. توي اتاق هتل، من و سهيل و سلمان جلسه سه نفري تشکيل داديم و دو سه ساعتي صحبت کرديم؛ از هفته بعد هم هر پنج‌شنبه سلمان به جلسه حوزه مي‌آمد؛ خصوصا که از مدتي بعد در دانشگاه هنر تهران مشغول تحصيل شد. هر موقع هم که مي‌رفت شمال، با ساکي به قول سيد از مهرباني و نارنگي بر مي‌گشت. اينها را مي‌گويم تا برخي روايت‌هاي نادرست را درمورد پيشينه جلسه حوزه و چهره‌هاي تاثيرگذار آن اصلاح کنم. براي مثال، دوستي که در مورد سلمان کتابي چاپ کرده است، آنجا مدعي شده که سلمان از پايه‌گذاران جلسه حوزه بوده است، حال آن‌که سال‌ها بعد، پاي سلمان با همين روايتي که عرض کردم به جلسه حوزه باز شد. از سلمان مي‌گفتم، سلمان از همان اول شيفته سيد شده بود و روز به روز هم اين شيفتگي وشيدايي بيشتر مي‌شد و کاملا از نگاه‌هاي سلمان به سيد مي‌شد اين را فهميد. حتي کساني که يک جلسه هم شرکت کرده بودند، متوجه اين شيفتگي شده بودند، سلمان ويژ‌گي‌هاي خاصی هم داشت، از جمله اين‌که در جلسات، فقط موقع شعر خواندن مي‌شد صداي او را شنيد. خيلي در بحث‌ها شرکت نمي‌کرد و تا مدت‌ها هم همين‌طور بود. تا موقعي که سيد در دنباله‌ي مثنوي «بيا عاشقي را رعايت کنيم»، مثنوي ديگري گفت که يکي از بيت‌هاي معروف‌اش اين بود که: «صفايي ندارد ارسطو شدن/ خوشا پر گشودن پرستو شدن» و بيت ديگري داشت که: «من از فتنه غول‌ها خسته‌ام/ من از طبق معمول‌ها خسته‌ام». سيد وقتي به اين بيت رسيد، سلمان به شکل غيرمنتظره‌اي گفت مي‌خواهم در مورد اين شعر صحبت کنم و در بين تعجب همه حاضرين، شروع کرد و ده دقيقه‌اي خيلي پر حرارت درمورد اين شعر صحبت کرد؛ از جمله اين‌که اين شعر سيد، خطاب به ما حاضران در جلسه هم هست و در واقع سيد مي‌خواهد با اين تلنگرها موتور جلسه را به سمت خلاقيت و نوآوري روشن نگه دارد. يک‌ربعي سلمان صحبت کرد و من خطاب به او گفتم مبارک است آقاي هراتي! بر خلاف معمول، اين جلسه مفصل صحبت کرديد و سلمان گفت چند روز پيش در سنندج شب شعري برگزار شد و راديوي آنجا آمد براي انجام مصاحبه با ما و من گفتم اهل صحبت کردن نيستم. يکي از دوستان آنجا با من صحبت کرد و شيوه‌اي را بکار برد که موفقيت‌آميز بود در باز شدن زبانم و امشب هم از همان شيوه استفاده کردم که حاصلش اين صحبت‌ها بود. گفتيم خوب شيوه‌اي که آن دوست به تو آموخت چه بود؟ سلمان گفت آن دوست به من گفت وقتي صحبت مي‌کني براي غلبه بر استرس فرض کن همه مخاطبان تو گاو هستند، آن وقت ديگر هيچ نگراني نخواهي داشت! من گفتم دست شما درد نکند جناب هراتي! با اين حساب خيلي به ما لطف دارين!؟ و تشکر کردم از لطفي که به جمع داشته است.
درباره کارهاي نو سلمان، من يادم هست که يکي از موتورهاي اين حرکت، استاد اوستا بود، به جدّ و البته طرح ديدگاه‌هاي ساير دوستان. يادم هست سلمان در شعري گفته بود« ازجنگل دستمالي خواهم کرد» يکي از دوستان تذکر داد که ممکن است حرف «ي» در اين کلمه، «يای مصدري» خواند شود، که سلمان آن را تغيير داد و فکر مي‌کنم به اين صورت در آمد که: «جنگل را دستمالي خواهم ساخت». تشويق و تحسين دوستان نسبت به سلمان، حاکي از اضافه شدن يک شاعر توانمند و فعال به جمع دوستان جلسه بود، اما تشويق‌هاي استاد اوستا، اگر چه ايشان همه را تشويق مي‌کردند، در مورد سلمان خيلی موثر بود. اين‌که سلمان شعر کلاسيک را خوب کار کرده بود و حالا به قالب‌هاي نو رو آورده بود، استاد اوستا را برآن داشته بود که به تشويق صرف بسنده نکند و در مورد اين شعرها حرف بزند و دلايل توفيق سلمان را بررسي کند. ما فکر مي‌کرديم استاد اوستا، نهايتا با شعر نيمايي در قالب‌هاي نو، که خودشان هم در اين قالب آثاري داشتند، کنار خواهند آمد و با نوع زبان سلمان در شعرهايش، شايد چندان ارتباطي برقرار نکنند؛ اما اين‌گونه نبود. استاد اوستا به ندرت پيرامون شعري فراتر از تحسين، صحبت مي‌کردند، حالا اين تحسين گاهي با غلظت بيشتر و گاهي با غلظت کمتر بيان مي‌شد. خود من يادم هست يک‌بار بعد از صحبت‌هاي استاد پيرامون شعرم تا صبح نخوابيدم. شعري خوانده بودم که يک مصراع آن اين بود: «بيگانه با حلاوت مسموم بسترند»؛ البته از اولين غزل‌هايم بود و بحث، بحث سال شصت و يک است. استاد اوستا از خوبي شعر با يک تحسين اغراق‌آميز ياد کردند، البته مي‌دانستم ايشان چرا اين کار را مي‌کنند. اگر کتابي هم به ما شاگردان تقديم مي‌کردند، از تعابير و القاب اغراق‌آميزي در پيش از اسم ما استفاده مي‌کردند و در واقع، با اين تعابير اغراق‌آميز، مي‌خواستند انتظاري را که از ما دارند به ما گوشزد کنند. من آن غزل را که خواندم گفتند: «سعدي مي‌جوشد» و اين تشويق در طول اين بيست و پنج سال، هنوز به من انرژي مي‌دهد؛ با اين‌که تشويق‌هاي زيادي ديده و شنيده‌ام. يک‌بار هم ديدم که استاد با نقدش تلاش کرد شاعري را متوجه ضعفش کند و آن هم در مورد شاعري بود که به لحاظ سن وسال هم نسل خود استاد بود و اهل خوشنويسي هم بود. استاد اوستا، متن خوشنويسي شده شعر آن شاعر را که خواند، رو به من کرد و گفت: چه خط خوشي دارند! آن شاعر به استاد گفت: استاد در مورد شعر هم نظرتان را بيان کنيد. اين اولين باري بود که من مي‌ديدم استاد اوستا مقاومت کرد و دوباره گفت: خط خوبي داريد! ديگر از اين تند‌تر من هيچ‌گاه نقدي از استاد در مورد شعر کسي نديدم و بيشتر جنبه تشويق بود و بينش‌دادن و البته با پشتوانه اطلاعات عميق و گسترده ايشان. نثرهاي استاد اوستا هم که صبغه‌اي شاعرانه داشت، مي‌توانم بگويم که در همراه شدن استاد با شعرهاي سپيد سلمان موثر بود و موجب مي‌شد استاد با شور بيشتري نسبت به شعر سلمان صحبت کنند و به او اميدوار باشند.
يکي دو سال بعد، فکر مي‌کنم سال شصت و چهار کساني مثل عليرضا قزوه به جمع اضافه شدند که شعرخواني و جريان سرودن آنها مورد توجه و پيگيري دوستان بود. من بعنوان مجري، معمولا از قبل با آن‌ها و آثارشان آشنا بودم. مثلا در يکي ازجلسات وقتي دوست تازه واردي خود را افشين علاء معرفي کرد و گفت حالا من شعري ندارم، من بلافاصله گفتم: آقاي علاء که نمي‌شود شعر نخوانند! شاعري که در پرونده شعري‌شان شعر «يک عمر خوانده بوديم دارا انار دارد» مي‌درخشد. افشين آن روز شعري خواند که براي خيلي‌ها خاطره انگيز است، شعر معروف «مولوي هم اگر در آنجا بود/ دامن شمس را رها مي‌کرد» که تقديم شده بود به حضرت امام. مهيار کاوه را هم يادم هست که اولين بار آقاي ضياء‌الدين ترابي به من معرفي کرد و گفت از دوستان خوش استعداد زنجاني ماست.
شعرهاي خوانده شده در جلسه، در دو جا به سرعت انعکاس پيدا مي‌کرد: يکي ضميمه ادبي روزنامه جمهوري اسلامي که آن موقع يوسفعلي ميرشکاک و سيد حسن حسيني در آنجا فعاليت داشتند و از دوستان غيرشاعر هم آقايان مرتضي سرهنگي و سيد مهدي شجاعي آنجا فعاليت داشتند و يکي هم، دوصفحه‌اي که سهيل محمودی در مجله اطلاعات هفتگي داشت که ستوني با عنوان «با شاعران آينده» داشت و شعرهاي جلسه حوزه، آن ستون را تغذيه مي‌کرد.
اين‌گونه تشويق‌ها خيلی موثر بود. در مورد خودم يادم هست سهيل، يک عکس و چند شعر از من گرفت و در همان ستون آنها را چاپ کرد و من وقتي شنيدم چاپ شده، رفتم و چند تا مجله خريدم و رفتم بيمارستاني که مادرم بستري شده بود و پدرم هم همراه بيمار بود و بالاي سر مادرم. وارد شدم و يکي از مجله‌ها را گذاشتم روي ميزي که پدرم کنارش ايستاده بود. پدرم مجله را برداشت و شروع کرد به ورق زدن و من با هر ورقي که مي‌زد قلبم مي ريخت، تا اينکه رسيد به آن صفحه و از قضا دو ورق را با هم رد کرد و آن صفحه را نديد. به دست و پا افتادم و گفتم چرا همه صفحه‌ها را نمي‌بينيد و دوتاـ‌ دوتا ورق مي‌زنيد؟ پدرم برگشت و صفحه مربوط به من را از بالا تا پايين خواند و به ترکي يک جمله تشويق‌آميز!! گفت که البته الان به هيچ وجه رويم نمي‌شود آن جمله را به زبان بياورم!
ارتباط ما با بچه‌هاي شهرستاني علاوه بر رفت و آمدهاي دو طرفه، بخشي هم از طريق مکاتبه بود؛ چه نامه‌هاي دلي که بچه‌ها خصوصا براي سيد و قيصر مي‌نوشتند و چه شعرهايي که براي چاپ در جنگ‌هاي سوره مي‌فرستادند. جلسه اولي که من وارد شدم، از شهرستاني‌ها ازجمله دکتر خليليان را ديدم که براي پسرش که شهيد شده بود، غزل بسيار زيبايي خواند و من آنجا اولين بار تعبير سبک هندي را از زبان استاد اوستا در مورد شعر خليليان شنيدم. سيد عبدالله حسيني از مشهد و محمدي از تبريز، زکريا اخلاقي از يزد، امير فخرموسوي از صومعه‌سرا، جواد محقق و سياوش ديهيمي از همدان، ساجدی‌فرد از بوشهر، بچه‌هايي مثل علي هوشمند از بندر ديّر که ارتباط خيلي خوبی داشتند. يادم هست سلمان که فوت کرد، علي هوشمند اولين تلگراف تسليت را از بندر ديّر فرستاد.


۱۰ـ لطفا کمی از نقش سيدحسن حسيني در اين جلسات بگوييد. به نظر مي‌رسد از برخي وجوه، سيد و قيصر مکمل هم بودند!


ساعد:يعني جلوه‌هاي جلالي حسيني و جمالي قيصر؟! 

۱۱ـ شايد! البته من (محدثي) از خود سيدحسن هم در مصاحبه‌اي در سال هشتاد و يک، که در مجله شعر شماره سي‌ويک (ويژه‌نامه قيصر) چاپ شده، همين سوال «جلوه جمالي قيصر و جلالي سيد حسن» در شعر انقلاب را پرسيدم و او خلاصه در جواب گفت که: «شما از جلوه‌هاي جلالي قيصر غافل نباشيد! او دروني به شدت پر غوغا دارد به خلاف ظاهر آرامش!».


ساعد: سيد تنها فردي بود که هر تازه واردي در همان لحظات اول در مي‌يافت که اعضاي جلسه براي او نوعی «کاريزما» قائل‌اند. نوع نگاه و ورود او در مباحث و نقش تمام کننده‌اي که در بحث‌ها داشت، اين را نشان مي‌داد و از طرفي گفت‌وگوهاي او با قيصر، نشان مي‌داد که ديگر شخصيت کاريزماتيک جلسه، قيصر است. من از دوستاني که فراموش کردم در همان اوايل از او نام ببرم، محمدرضا سهرابي نژاد است که از همان اول در جلسات حضور داشته و به واقع او به همراه سيد و قيصر سه ضلع مثلثي را شکل مي‌دادند که به تجدّيد حيات ربا‌عي در آن سال‌ها پرداخت. اين هرسه با هم کار مي‌کردند و خوب هم رباعي مي‌گفتند. شايد چون سهرابي‌نژاد خيلي دير مجموعه شعرش را چاپ کرد، يعني زماني که سير رباعي مراحل مختلف خود را پشت سر گذاشته بود، بعدها کمتر مطرح شد، وگرنه نقش او زياد بود و در واقع يک ضلع از اين مثلث بود.
گاهي در جلسات احساس مي‌شد سيد نه تنها در نقد، که حتي در تحليل رفتارها کمي تند است و نسبت به برخي رخدادها بدبين؛ البته خيلي و‌قت‌ها هم به همه ما ثابت مي‌شد که حق با سيد بوده است. از جمله در همان جريان رفتن گروهي از دوستان در سال شصت و شش از حوزه و در فاصله‌اي که تا سال شصت و هشت که دفتر شعر جوان راه افتاد. سيد اگرچه عضو هيات‌مديره دفتر نبود، اما در جلسات آموزشي و نقد مرتب حضور مي‌يافت و اين بخشِ بار، بيشتر به دوش او بود. در اين فاصله دو ساله، مي‌شود گفت آواره بوديم؛ مدتي توي بازارچه کتاب و مدتي هم در محل انتشارات "رجا". در همان يکي‌ـ‌ دو جلسه اولي که دوباره جلسات را بيرون از حوزه برگزار مي‌کرديم، يکي از شاعران متوسط، به جلسه آمد و گفت من آمده‌ام که با شما ابراز همدلي و همراهي کنم و بگويم که شما تنها نيستيد. من که اداره کننده جلسه بودم از آن شخص تشکر کردم. اما سيد ناگهان گفت: نه صبر کن ببينم اصلا تو کي هستي که مي‌خواهي همراهي کني! فکر کردي وسط اين دعوا از اين نمد کلاهي هم نصيب تو مي‌شود! تو کجاي اين قضيه هستي؟! ما همه تعجب کرديم از اين برخورد که سيد با شخصي مي‌کرد که حرف بدي هم نزده بود و آمده بود براي اظهار محبت. اما سيد مثل اين‌که خيلي زود متوجه بوي حرف‌ها و نفسانياتي که پشت آن است مي‌شد. يک‌بار هم در آن فاصله‌اي که اختلافات در حوزه پيدا شده بود اما هنوز قيصر و سيد از حوزه نرفته بودند و اصلا قيصر همان طبقه بالا، شب‌ها هم مي‌خوابيد و زندگي‌اش همان‌جا بود، در همان شرايط يکي از شاعران مطرح شهرستاني آمد و از دوستان پرس‌وجو کرد که چه شده است و چرا با شما اين برخورد شده و کلي همدلي و همراهي! اين دوست شهرستاني بعد از اين احوال‌پرسي، مي‌رود و در مراسم عصر سوره که براي همان هم دعوت شده بود شرکت مي‌کند. من آمدم توي حياط و ديدم از بلندگو صداي همين دوست که دارد توي تالار صحبت مي‌کند مي‌آيد که مي‌گويد: «من با توجه به اين تحولات و اقداماتي که يک عده معلوم‌الحال که اسم خودشان را هنرمند گذاشته‌اند و انجام مي‌دهند، مناسب است که شعري راجع به منافقين بخوانم». من خيلي برآشفتم و گفتم چه شد در اين فاصله نيم‌ساعته که اين آدم اين‌قدر تغيير کرد. هي با خودم کلنجار مي‌رفتم که به قيصر و حسيني چه بگويم. وقتي وارد جمع شدم، ديدم حسيني بدون آن‌که از تغيير موضع اين دوست شهرستاني مطلع باشد، دارد به قيصر مي‌گويد خيلي حرف‌ها و ابراز همدردي و همراهي اين دوست شاعر را جدّی نگير! چون کافي است موقعيت حساب‌گرانه پيش بيايد و ببيني که به سرعت مواضعش عوض مي‌شود. از اين اتفاق‌ها پيش مي‌آمد و مواردي هم مشخص مي‌شد که پيش داوري‌هاي سيد، بالاخره مبنايي داشته است. يکي از مواردي هم که درباره سيد بايد اينجا عرض کنم و خيلي دريغم مي‌آيد، سيد بودنش و سيد حسن حسيني بودنش به تمامي از کتاب‌هايش کشف نمي‌شود و ما با مراجعه به آثار سيد، حداکثر به پنجاه درصد از آنچه او بود پي مي‌بريم. آن حضور ذهن و تيز بودن، عکس‌العمل به جا و به موقع و آن توان مديريت و رهبري کردن، يک جور نقش فراتر از معلمي براي ما که سه چهار سال از او کوچک‌تر بوديم داشت. من هنوز هم نقش نگاه دادن‌هاي سيد را در بسياري از وجوه زندگي خودم و دوستان مي‌بينم؛ در شيوه مراودات و نگاه کردن به زندگي، ما هنوز متاثر از سيد هستيم، به نحوي که نسبت به خيلي چيزها که براي ديگران علي‌السويه است سيد ذهن ما را نسبت به آن حساس کرد. از جمله در موضوع ظلم و عدالت به شدت اين‌طور بود، يعني محال بود سيد در موضوعي مربوط به ظلم و عدل قرار بگيرد و در مقابل آن به مماشات بگذرد و همين موجب شده بود از سيد چهره‌اي تند و سخت‌گير در ذهن خيلي‌ها تصوير شود. روحيه آزادگي و پشتوانه‌بودن قلب براي زبانِ سيد، محال بود در مقابل کسي که تظاهر مي‌کند ساکت باشد و به هر شيوه‌اي بود به روي طرف مي‌آورد و موضع خودش را نشان مي‌داد. آن وجهي که مدّ نظر شما بود از اين نظر که سيد و قيصر مکمّل هم بودند، به نحوي بايد گفت بله! قيصر روحيه آرام و معتدلي داشت و در گفت‌وگوهاي پر تنش، نقش متعادل کننده‌اي داشت، با اين‌که موضع همراهي خودش را با سيد کاملا نشان مي‌داد.
از يک جنبه ديگر که سيد براي خيلي‌ها شناخته شده نيست و اين ويژگي او براي من درس بزرگي بوده، احترام سيد به پيش‌کسوتها بود. يادم هست اولين باري که عليرضا طبايي به جلسه آمده بود، سيد خيلي حرمت گذاشت و بعد متوجه شديم که آقاي طبايي صفحه شعري در مجله جوانان داشته و در آنجا دست خيلي از جوان‌ها را گرفته است؛ يا اولين باري که آقاي عبدالملکيان به جلسه آمد، سيد از او به عنوان پيش‌کسوت ما ياد مي‌کرد به اعتبار اينکه چند مجموعه شعر منتشر کرده بود و يا در مورد آقاي ضياء‌الدين ترابي هم به همين صورت. اين احترام‌ها صرفا محدود به شعرآنان نبود، بلکه پيش‌کسوتي و نقشي که در کمک به ديگران داشته‌اند هم، مدّ نظر بود.


۱۲ـ يک موضوع مهم و بحث‌برانگيز که البته مورد توجه خيلی‌ها هم واقع شد و به بحث ما هم در مورد تاریخچه جلسات شعر حوزه ارتباط مستقيم دارد، جريان جدا شدن دوستان، خصوصا سيد و قيصر از حوزه است که روايت‌هاي گوناگون و گاه متضادي دارد. خوب است براي يک‌بار هم که شده، اصل اين جريان را از زبان شما بشنويم که ضلع سوم سياست‌گذاري و مديريت جلسه شعر حوزه بوده‌ايد!


ساعد: آغاز نگراني، از تحميل سياست‌ها و رهنمودهايي بود که خيلي کارشناسانه نبود و براساس دريافت‌هاي نه چندان عميق ابراز مي‌شد؛ مثلا يکي از مسئولين بلند پايه در يکي از جلسات شعر شرکت کرده و بعد از شنيدن شعر دوستان، گفته بود: «اين‌ها چيست که شما به عنوان شعر مي‌خوانيد؟ شما بايد شعر را از آثار آقاي آهنگران ياد بگيريد و مثل شعرهايي که ايشان مي‌خواند، بگوييد!». البته ما گفتيم که تاثيرگذاري آثار آقاي آهنگران، خيلي مربوط به قوّت شعر نيست، اما صدا و حال ايشان براي ما تقدّس دارد و البته محتواي آن به دليل اينکه الزامات روز و جريان دفاع مقدس در آن است ارجمند است. اما وقتي به کلِّ شعرهاي خوانده شده در جلسه اعتراض مي‌شود و بعد سروده‌هايي که آقاي آهنگران خوانده‌اند بعنوان الگو مطرح مي‌شود، طبيعي است که موضع‌گيري دوستان را برانگيزد, خصوصا از طرف دوستاني که ارتباط اداري با مجموعه نداشتند. سيد و قيصر با اين ديدگاه‌ها در حوزه آشنا بودند، چون کارشان در همين مجموعه بود، ماها جاي ديگري شغل داشتيم و در شورا عضويت داشتيم. عده‌اي ديگر از دوستان هم ارتباط سازماني نداشتند و باز با فضاي حوزه و نحوه ارتباطش با سازمان تبليغات آشنا بودند، اما برخي که آشنا نبودند بر اساس اسم حوزه هنري سازمان تبليغات اسلامي، فکر مي‌کردند که همه چيز از طرف سازمان تبليغات به اين جلسه ديکته مي‌شود، بدون توجه به سابقه و پيشينه شکل‌گيري اين جلسه. اين‌که اين‌گونه بخواهد در مورد اين جلسه و شان و شخصيت آن قضاوت شود، براي بچه‌ها سخت بود، بد‌گويي‌ها خيلي دوستان را برنمي‌آشفت و از قضا خيلي از آن مجموعه، تا هنوز هم از منصف‌ترين مجموعه‌ها بوده‌اند و هستند. در همين مجله شما، گاهي در مطالب و مصاحبه‌ها از طرف برخي دوستان جوان‌تر که آن سالها را به درستي و عيني درک نکرده‌اند، اظهارنظرهايي مي‌شود که بسياري از گناه مشکلات آن سال‌ها را به گردن اين گروه بياندازند که مثلا چرا اين‌ها که شعر انقلاب دستشان بوده، سراغ خيلي‌ها نرفته‌اند، در صورتي که مرتبه شعري هيچ‌کس به خاطر همراه نبودن با جريان فکري اين گروه که فرزندان انقلاب بودند، هيچ‌گاه ناديده گرفته نمي‌شد؛ بچه‌ها با هر کس که سر ستيز با عقيده‌شان را نداشت، کنار مي‌آمدند و مراوده و تعامل داشتند. بيش‌تر آن‌طرف بود که به نظر مي‌رسيد حاضر نيست اين جريان شعري را که بعد از انقلاب پا گرفته بود، به رسميت بشناسد؛ مثلا در کتاب‌هايي که شعر را تا سال هفتاد بررسي کرده‌اند، رفوزه‌هاي جلسات حوزه را که گاهي شرکت هم مي‌کردند ولي بعدها به جاهاي ديگري راه پيدا کردند، به اين دليل که به طيف فکري آنها نزديک بودند، به عنوان چهره‌هاي برجسته شعر معاصر مطرح مي‌کردند و اسمي از مثلا قيصر نمي‌آوردند! البته من قصد تازه‌کردن آن دعواي قديمي را ندارم، فقط چون بنا بر بررسی اين است که تحول و آسيب‌شناسي‌اي باشد که چرا مراودات اين گونه شکل گرفت يا نگرفت و بسياري به شکل گرفتن اين مراودات معترض هستند، اين مطالب را مي‌گويم. مثلا اينکه چرا ما و دوستانمان در سال‌هاي بعد به عزيزاني چون منوچهر آتشي و م. آزاد و عمران صلاحي نزديک شديم، يک جوري مورد پرسش بود، که انگاربايد تاوان بابت آن بدهيم. باری، بي‌انصافي از دو طرف نسبت به ما بود. شما کتاب «شعر امروز» را که من خودم با همکاري آقاي نيکو و به سفارش سازمان گسترش زبان فارسي کار کرديم، نگاه کنيد. مجموعه شعر چاپ شده‌اي نبوده در حوزه زماني تحقيق آن کتاب (پنجاه و هفت تا شصت و نه) که مورد بررسي قرار نگرفته باشد! ما خودمان را به شعر انقلاب محدود نکرديم و جريان‌هاي مطرح زمان، مد نظرمان بود.

۱۳ـ بحث جداشدن دوستان از حوزه ناتمام ماند!


ساعد: عرض کردم که نارضايتي دوستان از زماني آغاز شد که اسم آنجا از «حوزه انديشه و هنر اسلامي» تغيير کرد به حوزه هنري سازمان تبليغات اسلامي. بعدها آن برخوردي که اوج اين نارضايتي را فراهم کرد، ربطي به بيرون حوزه نداشت و مشکل بيشتر با مديريت حوزه بود. سيد آن موقع مسئول انتشارات برگ بود و گويا تداخلي پيش آمده بود با حوزه مسئوليت سيد و سيد هم حساسيتي پيدا کرده بود نسبت به حوزه‌اي که خيلي حساسيت داشت و آن هم حوزه مسايل مالي بود. سيد و قيصر به پاک‌دستي و عاري بودن ازطمع و حرص شهره بودند و حسّ خوش‌آيندي نسبت به امتيازهايي که در آن‌جا داده مي‌شده و ربطي به ادبيات نداشت، نداشتند. آن‌طور که ما متوجه شديم قيصر و سيد احساس تنگنا و مضيقه کرده بودند و بعد هم ايستادند تا حکم اخراجشان صادر شد و تا موقعي هم که اين نامه داده نشد، سيد و قيصر در واحد ادبيات حوزه کار مي‌کردند.
مهماني‌هايي در حوزه برگزار شده بود که سيد فکر مي‌کرد دارد پيوندهايي با سرمايه‌داران ايجاد مي‌شود، يا اعتراض داشت به برخي اغراض سياسي که مثلا در ساخت يک فيلم لحاظ شده بود. طرف مقابل هم البته براي مخالفت خود دلايلي اقامه مي‌کرد که عمدتا اصلا ناچسب بود. سيد در مجموعه «چهل چرا» به برخی از اين‌ها اشاره کرده است. در همان جريان حساسيت سيد نسبت به مسائل مالي، گويا مسئولين پاداشي در قالب چند سکه براي سيد در نظر مي‌گيرند و سيد به شدت بر مي‌آشوبد و سکه‌ها را مي‌دهد به وحيد اميري و مي‌گويد مي‌روي اتاق فلاني و سکه‌ها را پرت مي‌کني توي صورت‌اش و يک‌نفر را هم پشت سر وحيد مي‌فرستد تا ببيند اين کار را مي‌کند يا نه!
نخستين نارضايتي از همان تغيير اسم حوزه هنر و انديشه اسلامي به حوزه هنري سازمان تبليغات اسلامي آغاز شده بود. نگران دخالت‌ها بودند، ولي بعدها اين نگراني کاهش يافته بود، چون دخالت چنداني در کار نبود؛ مثلا محال بود که دوستان زير بار اين بروند که از بيرون سفارشي درمورد چاپ شعر يا اثري را که خلاف ديدگاه کارشناسي بود بشود يا بر اثر ملاحظاتي اقدامي از اين دست انجام دهند. اين مسائل، اندک اندک فرو‌کش کرد، اما برخي مهماني‌ها و مشارکت‌ها، که امروزه خيلي طبيعي مي‌نمايد در آن سال‌ها از طرف سيد پذيرفتني نبود و احساس مي‌کرد کم کم اين سرمايه هدايت جريان فرهنگي را به دست خواهد گرفت و با آن سر مخالفت داشتند. طرف مقابل هم اين‌ها را توهّم مي‌پنداشت. من نامه‌اي دارم که با دستخط خودم است و مربوط به وقتي هست که حدود هيجده نفر از بخش‌هاي مختلف حوزه هنري بيانيه صادر کردند: مثل، تجسمي و سينما و تئاتر و داستان و... و البته واحد ادبيات و شعر، حکم هدايت و رهبري داشت. وقتي که دوستان از حوزه آمدند بيرون، عده‌اي از دوستان شاعر که ارتباط سازماني با حوزه نداشتند، به حمايت از آنها بيانيه‌اي را امضاء کردند. اين بيانيه را استاد معلم، استاد سبزواري، استاد اوستا، استاد شاهرخي، بنده، سهيل، اسرافيلي، سپيده کاشاني و... امضا کرده‌اند.
نکته قابل طرح در اين لحظه اين است که ارتباط‌هاي دلي و دوستي‌ها با آن مجموعه علي‌رغم اين تحولات و بيرون رفتن دوستان از حوزه، همان‌طور برقرار ماند، چه ارتباط‌هايي که بين تهران‌نشين‌ها بود و چه ارتباطي که اين مجموعه با شهرستاني‌ها داشت.

۱۴ـ بعيد است در سال‌هاي بعد از انقلاب، در جاي ديگري، تجربه و تاثيرگذاري جلسات شعر حوزه تکرار شده باشد.


ساعد: ببينيد يکي از دلايل اين ماجرا، اين بود که آن پنج نفري که عضو شورا بودند، اختلاف فاصله‌داري نه به لحاظ سني و نه شعري با ساير افراد شرکت کننده در جلسات نداشتند. مجموعه‌اي همسن و همگون دورهم جمع شده بودند و آن جلسه به لحاظ تاريخي خيلي باارزش بود! شما بين شعري که يک شاعر در بدو ورود به جلسات مي‌خواند با شعري که دو ماه بعد مي‌خواند تفاوت شگرفي مي‌ديديد، نقد و بررسي‌ها و بينشي که آن جلسه مي‌داد خيلي روي افراد تاثيرگذار بود؛ خصوصا نقش بينش‌دهي استاد اوستا. در آن سال‌ها که گاه خروج از وزن، مساوي خروج از دين! تلقي مي‌شد، شما در جلسه حوزه، شعر آوانگارد هم مي‌شنيديد که فکر نمي‌کنم چنين فضايي در جای ديگری بوده باشد.اين موضوعات بود که جلسه شعر حوزه را اطن اندازه دامنه‌دار کرده بود.